نتوانستم. بغض گلويم را فشرده بود. گويا حرفهايم را مي شنيدي. با زبان بي زباني خواسته اي
گفتم: يارا چه کنم. اين راه نه چندان بسيط را برهنه پاي چگونه طي کنم. آخر همراهيت را از
من دريغ مدارکه حيرانم در خط زندگي. ميانه ي چرخه ي زمان در گردشم. مي خواستم بمانم
در نکته اي روشن ولي روشني در کار نبود. آخر چه کنم. چه طور باشم؟ به خدا مي دانم
همه ي خورجين به دوش بايد اين راه منفرد را بپيمايند. لبانم از فرط تشنگي آب زلال
حقيقت به سخن گشوده نمي شود. با چشمانم اعتراف به خستگي دارم. کاش نگاهم را دوباره
بنگري و ببيني. تا نظاره ام نکني برق چشمانم پر فروغ نمي شود. از تپش قلبم چه بگويم.
خودت بهتر مي داني حال مرا در لحظه هاي انتظار. کاش سر انجام سايه ي سبز نامت بر
بر سرم گسترده شود. اي تنها ترين مونس من.