«  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : 3Dتاريخ : 28 July 2005   شماره : 6

  نتوانستم. بغض گلويم را فشرده بود. گويا حرفهايم را مي شنيدي. با زبان بي زباني خواسته اي

  گفتم: يارا چه کنم. اين راه نه چندان بسيط را برهنه پاي چگونه طي کنم. آخر همراهيت را از

  من دريغ مدارکه حيرانم در خط زندگي. ميانه ي چرخه ي زمان در گردشم. مي خواستم بمانم

  در نکته اي روشن ولي روشني در کار نبود. آخر چه کنم. چه طور باشم؟ به خدا مي دانم

  همه ي خورجين به دوش بايد اين راه منفرد را بپيمايند. لبانم از فرط تشنگي آب زلال

  حقيقت به سخن گشوده نمي شود. با چشمانم اعتراف به خستگي دارم. کاش نگاهم را دوباره

  بنگري و ببيني. تا نظاره ام نکني برق چشمانم پر فروغ نمي شود. از تپش قلبم چه بگويم.

  خودت بهتر مي داني حال مرا در لحظه هاي انتظار. کاش سر انجام سايه ي سبز نامت بر

  بر سرم گسترده شود. اي تنها ترين مونس من.

    ارسال نظر ( 94 )!
موضوع : عشق استتاريخ : 20 June 2005   شماره : 5
اگر چه نزد شماتشنه سخن بودم .

كسيكه حرف دلش را نگفت .من بودم.

دلم براي خودم تنگ مي شود اري.هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم

سلام هايم

را.هر انچه شيفته تر از پيشدن بودم چگونه شرح دح عمق خستگي هاي را اشاره اي

كنم انگار كوه كندممن ان زلال پرستم در ابگن زمان كه فكر صافي اب چنين لجن

بودمغريب بودم گشتم غريب در غم هادلم خوش است كه در غربت وطن بودم عشق است

عشق است عشق




    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : از توتاريخ : 05 May 2005   شماره : 4
دوست دارم هميشه از تو بنويسم .

بي انکه در جستجوي قافيه باشم .

بي انکه وزه ها را انتخاب کنم مي خواهم ساده بنويسم از تو از تو که هموز مي دانم که

دوستم داري و هر سپيده دم از تو هديه مي گيرم .

گر چه گاهي از يادت غافل مي شوم اما تو دلگير نمي شوي و مرا مي بخشي خدا يا ياريم

کن تا هميشه از تو بنويسم
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : عشقتاريخ : 05 May 2005   شماره : 3
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره مشكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : عشقتاريخ : 22 April 2005   شماره : 2
چشمانم را از نگاههاي دلبرانه مي دزدم ...
دلم و چشمانم با هم انس گرفته اند ...
چشمم مي بيند ...
دلم عشق مي ورزد ...
و قلبم را مي بازم ... خودم را مي بازم ...
و عاشق مي شوم ...
عاشق زيباترينها ...
آه ...
ديگر تحمل از دست دادن زيباتريني را ندارم ...
چشمانم را ميدزدم ... چشمانم را مي دزدم ...
و مي دزدم ...
اين يعني اراده !



    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : منتاريخ : 11 April 2005   شماره : 1

مردم نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا آنكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

    ارسال نظر ( 0 )!

1

Copyright 2005 Cloob.com . Allright Reserved.